|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
بیا با هم دوست باشیم(شادی جان)
شب بارانی (غزاله جان ) پریزاد(غزل جان) پیچک (نرگس جان) طاها(احمد رضا ) عشق گمشده(مهسا جان) ÐöţĂ ĀĮĮşţąŗš عشق گمشده (امین) دنیای قلم (پرهام) عشق من وحید(صبا جان) از بی بی کلا تا کمر پشت (یوسف) روز مرگی های من (ماه مهربون) دخترانه (میترا جان) كوچه عاشق(علی) bladestudio(سیاوش) علمی - تخصصی(فرهاد) عشق و دلدادگی (ساراناز عزیز) ترفندهای خفن در خفن شکوفه های بلور(یاسین) تاریخ-شاهنامه-ادبیات علم الکترونیک(سعید) ای رهگذر(مسعود) رد پای عشق(سارا جون) برو حالشو ببر (محسن) غریبه اخبار وبلاگ ها :: طراح قالب::
|
دختران
من اومدم
سلام به همه دوستای خوبم
ببخشید تو رو خدا منو این همه وقت نبودم به خدا خیلی سرم شلوغ بود بلاخره ما هم دانشگاه قبول شدیم و برای اطلاع باید بگم هر ۴ تایی قبول شدیم من که رتبم از همه بیشتر شد نگین فیروزکوهی شد من و کیمیا آزاد تهران اما نوشین نوشین رفت شاهین شهر دلم براش تنگ شده می خواستم برای یه مدتی از دنیای وب خداحافظی کنم ولی دلم نیومد هر از چند گاهی می آم سر می زنم هیچ وقت دوستایی که اینجا پیدا کردمو از یاد نمی برم به همتون سر می زنم آپ کردید منم خبر کنید دوستون دارم ( ) این همه |+| نوشته شده توسط آیدا در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 10:40
در مورد زن :
از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت |+| نوشته شده توسط آیدا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 12:23
درس در هوای گرم
سلام اوه اوه عجب خاکی گرفته اینجا . واقعا شرمنده همه شدم خوب اول از همه جونم براتون بگه که تو این چند وقته کار ما شده بود از کله صبح درس خوندن تا آخر شب بیشتر وقتها منو ندا می رفتیم کتابخونه بعضی وقتها هم بچه ها می اومدن خونه ی ما!!!!! (اخه می گن درس خوندن گروهی بهتره کی به کیه دوم بگم که کنکور سراسری بد نبود نمی دونم چه نتیجه ای داشته باشه خیلی استرس داشتم باید منتظر بمونم ولی کنکور آزاد الحمدالله خیلی خوب بود و امیدوار کننده (دعا یادتون نره بعدا جبران می کنم جدا کنکور هم برای خودش حالی داشتا ما که تو این مدت دست به سیاه و سفید نمی زدیم مبادا که به درسمون لطمه بخوره بعضی وقتها مامانم می رفت بیرون می خواست بگه فلان کارو کن بعد یه نگاهی به چهره من می کرد و می گفت نه نه نمی خواد بشین درستو بخون زود بر می گردم (نکته انحرافی خلاصه سرتونو درد نمی آرم دوباره سرم داره خلوت می شه تو فکر آپ های جدید هستم باور کنید دلم برای همه تنگ شده به خدا تک تک شماها رو دوست به زودی بر می گردم |+| نوشته شده توسط آیدا در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 22:35
تولدم مبارک
امروز اولین روز 19 سالگیمه تو را در دل بستر را براي انديشيدن به خاطر تو دوست دارم |+| نوشته شده توسط آیدا در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 13:8
او هرگـــــز نمی آيــد
در اطاقی تاريک؛
شعله شمع کوچکی بيداد می کند چشم های سياه من خود را به شهوت تاريکی تسليم می کند به تو می انديشم و به روزی که جانم را به آغوش گرمت خواهم سپرد، به شعله شمع خيره می مانم گويی دو چشم را انتظار می کشم که مرا به سوی خود بخواند... ساعت ريتم هميشگی را می نوازد اما صدای ناله اش فرق دارد، او اين بار با اندوه می خواند: <<او هرگز نمی آيد>> شمع کوچک نيز می گريد به حال من آه... او هرگز نمی آيد؟ *** ثانيه ها می گذرندو شمع کوچک آب می شود در هراس از آنم که شمع آب شود و باز نيايی تو... با تشکر از کیمیا |+| نوشته شده توسط آیدا در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 0:53
گوشی موبایل دخترانه
طرح های قشنگیه لطفا نظر بدید با تشکر از نوشین
|+| نوشته شده توسط آیدا در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 10:52
غريبه نامهربان
دلم می خواد یه دل سیر گریه کنم به خدا تو این روزها خیلی دلم گرفته دلم گرفته از خیلی ها بعضی مو قعه ها بی اختیار گریه می کنم اما غرورم اجازه نداد که بهت بگم اون لحظه اخر لحظه خد انگه دار اخه بی معرفت مگه دوستم نداشتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم ازت گرفت ولی به دل نگرفتم دم نزدم ... امشب دلم گرفته با گریه از تو می نویسم می دونم به یاد منی می دونم به فکرمی می دونم دوستم داری اره می دونم دوستم داری !!!!! ...........ای دریغ که مسافر رفتنی است ........... زير شر شر بارون گريه كردم اما هيچكس گريه هايم را نديد اري امروز شكسته ام از غريبه اي نامهربان گريستم در تنهايي خود گريستم ... نمي دانم چرا اين قلب ساده من بازيچه صورتكهاي نا مهربان شده است و در پس هر چه فريب و نيرنگ شكسته است اري شكسته است و مي دانم اين گريان بازيچه غريبه اي نامهربان شده . ديگه نمي خوام در خوابهاي مخملي خود تو را ببينم............. مي خواهم خورشيد دو چشم تو را خاموش كنم مي خواهم ياد تو اسم تو خاطرات تو و هر چیزی که مربوط به توست به باد بسپارم تا حتي ديگر نسيم هاي مخملي خواب هم تو را به يادم نياورد غريبه اي نامهربان كه دلم بشكست چشمانم را لبريز اشك كردمي خوام بنويسم تا هاي هاي گريه ام باقيست نمي بخشمت ........ . . خدايم !!!! تنها صبور گريه هايم صداي هق هق من را بشنو و دست نوازشي بر سر من بكش و مرا هيچ وقت در بهت اين همه فريب و نيرنگ تنها نگذار........ آمین |+| نوشته شده توسط آیدا در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 18:52
داستان کوتاه
دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.او فقط یک برادر 5 ساله داشت.دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.پسرک از او پرسید :آیا در این صورت خواهرم زنده می ماند؟دکتر جواب داد بله و پسرک قبول کرد.پسرک را کنار تختش خواباندند و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردند.پسرک به خواهرش نگاه کرد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد به دکتر گفت:آیا من به بهشت میروم؟پسرک فکر میکرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند
|+| نوشته شده توسط آیدا در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 23:49
وداع
این اولین و آخرین هدیه ای بود که یکی از آنها به دیگری داده بود.آخر ترم بود . پسر چمدانش را همراه اورده بود که بعدازظهر به شهرستان برود.برای صحبت اینقدر دل دل کردند تا اینکه قرار آنها افتاد به آخرین روز ترم.چتر توی چمدانش جا نشده و پسر آن را در دست گرفته بود.جور خنده داری بود:با چمدانی سنگین و چتری در دست .در آن گرمای اوایل تیر ماه توی بلوار راه می رفتند و حرف می زدند.دختر از چتر خوشش آمده بود.می خواست کنار پنجره کتابی بخواند یا غروب را تماشا کند چتر را مقابلش روی پنجره می گذاشت . در غروب به یک دلبستگی فزاینده فکر کردن تجربه تازه او بود........ تابستان گذشت و ترم تازه شروع شد . اما تا نیمه ترم طول کشید که دختر را دریابد تابستان برای پسر چندان هم فصل بیقراری نبوده است.هرچه هم بیشتر از ترم می گذشت بیشتر بین آنها فاصله می افتاد ...... روزی رسید که باید حرفهایشان را می زدند و با یکدیگر وداع می گفتند . برای پسر راحت بود. برای دختر انگار آخر دنیا ....... روز ابر و بارانی هم بود . دختر چتر را هم همراه آورده بود . پسر گفت یک وقت حرفی زده ایم . حالا هم می توانیم حرف دیگری بزنیم !!!!!!!!!!!! دختر گفت : به همین سادگی ؟؟ پسر گفت : یک فصل تمام وقت داشتیم درباره یک روز که به قدم زدن در بلوار گذشت فکر کنیم .تو یک جور فکر کردی و من جور دیگر....!!!! دختر گفت : آن حرفها برای یک جور فکر کردن بود . پسر گفت : فقط قدری حرف بود که همشان را می شود پس گرفت !!!!!!!!!!!! مثل همین چتر که اگر بخواهی می توانی پس بدهی نخواهی می توانی نگه داری . دختر گفت : این یعنی اینکه حتی چتر را هم می خواهی پس بگیری و چتر را پس داد ... ! پسر کلافه بود برای رفتن . ! شتابزده خداحافظی کرد . قبل از اینکه خیلی دور شود دختر گفت : دو چیز یادت باشد اولا همه حرفها را نمی شود پس گرفت و بعد اینکه چتر را در هوای آفتابی دادی اما در روز بارانی پس می گیری ........ راست می گفت باران شروع کرده بود به باریدن ..... و چه سخته روز وداع خدایا این روزو تو سرنوشته هیشگی نذار ... |+| نوشته شده توسط آیدا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 13:39
دخترانه
هی مادرها |+| نوشته شده توسط آیدا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 12:59
|