تبليغاتX
دختران
دختران
من اومدم
سلام به همه دوستای خوبم

ببخشید تو رو خدا منو این همه وقت نبودم به خدا خیلی سرم شلوغ بود

بلاخره ما هم دانشگاه قبول شدیم و برای اطلاع باید بگم هر ۴ تایی قبول شدیم

من که رتبم از همه بیشتر شد نگین فیروزکوهی شد من و کیمیا آزاد تهران اما نوشین

نوشین رفت شاهین شهر

دلم براش تنگ شده

می خواستم برای یه مدتی از دنیای وب خداحافظی کنم ولی دلم نیومد هر از چند گاهی می آم سر می زنم هیچ وقت دوستایی که اینجا پیدا کردمو از یاد نمی برم

به همتون سر می زنم آپ کردید منم خبر کنید

دوستون دارم (                                         ) این همه

|+| نوشته شده توسط آیدا در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 10:40 |

در مورد زن :

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت

فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده اي ؟

او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند

بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند

بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود

بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند

و شش جفت دست داشته باشد

فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد

گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند

-
اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها

خداوند سري تکان داد و فرمود : بله

يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد

از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان

يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد

و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند

بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد

فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد

اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد

خداوند فرمود : نمي شود

چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم

از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد

فرشته نزديک شد و به زن دست زد

اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي

بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد

فرشته پرسيد : فکر هم مي تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد

آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد

اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي زيادي مواد مصرف کرده ايدخداوند مخالفت کرد : آن که نشتي نيست، اشک است

فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟

خداوند گفت : اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي، تنهايي، سوگ و غرورش

فرشته متاثر شد.

شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند

زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند

همواره بچه ها را به دندان مي کشند

سختي ها را بهتر تحمل مي کنند

بار زندگي را به دوش مي کشند

ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند

وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند

وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند

وقتي خوشحالند گريه مي کنند

و وقتي عصباني اند مي خندند

براي آنچه باور دارند مي جنگند

در مقابل بي عدالتي مي ايستند

وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند

بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند

براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند

بدون قيد و شرط دوست مي دارند

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.

در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند

در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند

با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند

آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر برايشان مهم هستيد

قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد

کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند

زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد

فرشته پرسيد : چه عيبي ؟

خداوند گفت : قدر خودش را نمي داند

|+| نوشته شده توسط آیدا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 12:23 |

درس در هوای گرم

سلام

اوه اوه عجب خاکی گرفته اینجا .

واقعا شرمنده همه شدم بچه ها نمی دونید تو این مدت چقدر سختی کشیدم (به خدا راست می گم خدایی خیلی دور از جون خر خونی کردم )

خوب اول از همه جونم براتون بگه که تو این چند وقته کار ما شده بود از کله صبح درس خوندن تا آخر شب بیشتر وقتها منو ندا می رفتیم کتابخونه بعضی وقتها هم بچه ها می اومدن خونه ی ما!!!!! (اخه می گن درس خوندن گروهی بهتره کی به کیه) تو این مدت هی می اومدم نت خیلی دلم می خواست آپ کنم ولی نمی شد راه نداشت ....

دوم بگم که کنکور سراسری بد نبود نمی دونم چه نتیجه ای داشته باشه خیلی استرس داشتم باید منتظر بمونم ولی کنکور آزاد الحمدالله خیلی خوب بود و امیدوار کننده (دعا یادتون نره بعدا جبران می کنم ) ....

جدا کنکور هم برای خودش حالی داشتا ما که تو این مدت دست به سیاه و سفید نمی زدیم مبادا که به درسمون لطمه بخوره بعضی وقتها مامانم می رفت بیرون می خواست بگه فلان کارو کن بعد یه نگاهی به چهره من می کرد و می گفت نه نه نمی خواد بشین درستو بخون زود بر می گردم (نکته انحرافی) تازه چقدر هم از آدم پذیرایی می شه به به ......

خلاصه سرتونو درد نمی آرم دوباره سرم داره خلوت می شه تو فکر آپ های جدید هستم باور کنید دلم برای همه تنگ شده به خدا تک تک شماها رو دوست دارم روز اول وقتی شروع کردم اصلا فکر نمی کردم با این همه دوست پر محبت و مهربون آشنا بشم دوستای خیلی خوب که اسمشونو می ترسم بیارم اگه بخوام بگم ممکنه اسم بعضی ها از قلم بیافته خوشحالم که دوستای خوبی مثل شماها دارم ...............

به زودی بر می گردم

|+| نوشته شده توسط آیدا در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 22:35 |

تولدم مبارک

امروز اولین روز 19 سالگیمه   ٬ نهم خرداد. خوب حس عجیبی دارم و اولین بار می خوام این حس و بنویسم که شاید کسی بخونه  اومدم حسم و بنویسم تو روزی که فقط یک بار در سال تکرار میشه ٬ می خواهم  بنویسم واسه کسی که بعدها قرار بشه بچه من ! بدونه که من تو روزهای 19 سالگیم چه دغدغه هایی داشتم چی بودم و چیکار کردم !!!! خوب تو این یک سالی که گذشت از زندگیم راضی بودم حتی از لحظه هایی که واسه خیلی چیزا بی صدا اشک ریختم و دلم بود که داغون بود! از بی معرفتی ها ٬ بی وفایی ها ٬ بیخودی محکوم شدنها ٬ قدر ندونستن ها ٬ خودخواهی ها ٬ و خیلی چیزای دیگه .... گذشت و دیگه واسه گذشتها غصه خوردن حماقته  ٬ شاید واسه بعضی اتفاقها افسوس بخورم از کرده هام اما ازش پشیمون نیستم ٬ و من تجربه کردم که خوشی لحظه ای بیشترش یعنی همش بی فایدست ٬ دنبال لحظه هاییم که واسه من موندگار بشه٬ خوشی هایی که منو بسازه و در جهت تکاملم هلم بده ٬ جایی که وقتی پیش مامان و بابام نشستم تو دلم عذاب وجدان خیانت به اعتماد و محبت اونارو نداشته باشم ٬ تغییر کردم می دونم ٬ واسه همینه که امروز که تولدمه خوشحالم ٬ از این تغییرات ٬ بعضیاش مثبت بود و بعضیاشم منفی ٬ اما به نظرم نفس کار مهمه و اما الان که دارم می نویسم خوشبختم واسه داشتن پدر و مادرم ٬ اونا بهترین و وفادارترین دوستای زندگیه منن یا همون یاورای همیشه مومن ٬دوستایی که واسه محبتی که میکنن هیچی ازت نمی خوان به جز یکم احترام ٬ همچنین خوشحالم برای داشتن دادش کوچولوی عزیزم آیدین  که خیلی دوسش دارم... اینا همش خوشبختیهای زندگیه 19 ساله منه ! دوستای خیلی خوبی دارم ندا ٬ نوشین ٬ کیمیا ٬ صبا ٬ عاطفه ٬ پریناز ٬ سارا ٬ مهسا ٬ زهرا ٬ سپیده ٬ آرزو  ٬ مونا ٬ آزیتا و .... خیلی های دیگه که واقعا دوستای خوبی هستن  امروز تا همین الان نزدیک 40 تا اس ام اس تبریک تولد بهم رسید و هنوزم ادامه داره  که واقعا اشکم در اومده(البته از نوع اشک شوق) ٬ خدارو شکر همیشه صورتهای خندون و همراه با احترام روبروم بوده ٬ اینم از یکم تغییرات من توی 19سال بودنم از تغییر عقیده راجع به اطرافم و دیدم به زندگی .....

  تو را در دل
            
دل را در موقع تپيدن
                            
تپيدن را به خاطر تو دوست دارم
 
من غم را در سکوت
                
سکوت را در شب
                               
شب را در بستر

                                                بستر را براي انديشيدن به خاطر تو دوست دارم
  
من بهار را به خاطر شکوفه هايش
  
زندگي را به خاطر زيبايي اش و زيباييش را به خاطر تو دوست دارم
  
  
من دنيا را به خاطر خدايش دوست دارم.....     

خدایا به خاطر تمام لطفهای آشکار و نهانت ممنونم .( راستی امسال کادوی تولد من چیه خدا جون ؟)
|+| نوشته شده توسط آیدا در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 13:8 |

او هرگـــــز نمی آيــد
در اطاقی تاريک؛
شعله شمع کوچکی بيداد می کند
چشم های سياه من
خود را به شهوت تاريکی تسليم می کند
به تو می انديشم
و به روزی که جانم را به آغوش گرمت خواهم سپرد،
به شعله شمع خيره می مانم
گويی دو چشم را انتظار می کشم
که مرا به سوی خود بخواند...
ساعت ريتم هميشگی را می نوازد
اما صدای ناله اش فرق دارد،
او اين بار با اندوه می خواند:
<<او هرگز نمی آيد>>
شمع کوچک نيز می گريد به حال من
آه... او هرگز نمی آيد؟
***
ثانيه ها می گذرندو شمع کوچک آب می شود

در هراس از آنم که شمع آب شود و باز نيايی تو...

با تشکر از کیمیا

|+| نوشته شده توسط آیدا در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 0:53 |

گوشی موبایل دخترانه

ninak_girlsninak_girlsninak-girls

ninak-girlsninak-girlsninak-girls

 

طرح های قشنگیه لطفا نظر بدید

با تشکر از نوشین

 

|+| نوشته شده توسط آیدا در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 10:52 |

غريبه نامهربان

دلم می خواد یه دل سیر گریه کنم به خدا تو این روزها خیلی دلم گرفته

دلم گرفته از خیلی ها

بعضی مو قعه ها بی اختیار گریه می کنم

اما غرورم اجازه نداد که بهت بگم

اون لحظه اخر لحظه خد انگه دار

اخه بی معرفت مگه دوستم نداشتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم ازت گرفت ولی به دل نگرفتم دم نزدم ...

امشب دلم گرفته با گریه از تو می نویسم می دونم به یاد منی می دونم به فکرمی می دونم دوستم داری اره می دونم دوستم داری !!!!! ...........ای دریغ که مسافر رفتنی است ...........

زير شر شر بارون گريه كردم اما هيچكس گريه هايم را نديد

اري امروز شكسته ام از غريبه اي نامهربان گريستم در تنهايي خود گريستم ...

نمي دانم چرا اين قلب ساده من بازيچه صورتكهاي نا مهربان شده است و در پس هر چه فريب و نيرنگ شكسته است اري شكسته است و مي دانم اين گريان بازيچه غريبه اي نامهربان شده .

ديگه نمي خوام در خوابهاي مخملي خود تو را ببينم.............

مي خواهم خورشيد دو چشم تو را خاموش كنم مي خواهم ياد تو اسم تو خاطرات تو و هر چیزی که مربوط به توست به باد بسپارم تا حتي ديگر نسيم هاي مخملي خواب هم تو را به يادم نياورد

غريبه اي نامهربان كه دلم بشكست چشمانم را لبريز اشك كرد

مي خوام بنويسم تا هاي هاي گريه ام باقيست نمي بخشمت ........

.

.

خدايم !!!! تنها صبور گريه هايم صداي هق هق من را بشنو و دست نوازشي بر سر من بكش و مرا هيچ وقت در بهت اين همه فريب و نيرنگ تنها نگذار........ آمین

|+| نوشته شده توسط آیدا در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 18:52 |

داستان کوتاه
دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.او فقط یک برادر 5 ساله داشت.دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.پسرک از او پرسید :آیا در این صورت خواهرم زنده می ماند؟دکتر جواب داد بله و پسرک قبول کرد.پسرک را کنار تختش خواباندند و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردند.پسرک به خواهرش نگاه کرد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد به دکتر گفت:آیا من به بهشت میروم؟پسرک فکر میکرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند
|+| نوشته شده توسط آیدا در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 23:49 |

وداع

این اولین و آخرین هدیه ای بود که یکی از آنها به دیگری داده بود.آخر ترم بود . پسر چمدانش را همراه اورده بود که بعدازظهر به شهرستان برود.برای صحبت اینقدر دل دل کردند تا اینکه قرار آنها افتاد به آخرین روز ترم.چتر توی چمدانش جا نشده و پسر آن را در دست گرفته بود.جور خنده داری بود:با چمدانی سنگین و چتری در دست .در آن گرمای اوایل تیر ماه توی بلوار راه می رفتند و حرف می زدند.دختر از چتر خوشش آمده بود.می خواست کنار پنجره کتابی بخواند یا غروب را تماشا کند چتر را مقابلش روی پنجره می گذاشت . در غروب به یک دلبستگی فزاینده فکر کردن تجربه تازه او بود........ تابستان گذشت و ترم تازه شروع شد . اما تا نیمه ترم طول کشید که دختر را دریابد تابستان برای پسر چندان هم فصل بیقراری نبوده است.هرچه هم بیشتر از ترم می گذشت بیشتر بین آنها فاصله می افتاد ......

روزی رسید که باید حرفهایشان را می زدند و با یکدیگر وداع می گفتند . برای پسر راحت بود. برای دختر انگار آخر دنیا ....... روز ابر و بارانی هم بود . دختر چتر را هم همراه آورده بود . پسر گفت یک وقت حرفی زده ایم . حالا هم می توانیم حرف دیگری بزنیم !!!!!!!!!!!!

دختر گفت : به همین سادگی ؟؟

پسر گفت : یک فصل تمام وقت داشتیم درباره یک روز که به قدم زدن در بلوار گذشت فکر کنیم .تو یک جور فکر کردی و من جور دیگر....!!!!

دختر گفت : آن حرفها برای یک جور فکر کردن بود . پسر گفت : فقط قدری حرف بود که همشان را می شود پس گرفت !!!!!!!!!!!! مثل همین چتر که اگر بخواهی می توانی پس بدهی نخواهی می توانی نگه داری .

دختر گفت : این یعنی اینکه حتی چتر را هم می خواهی پس بگیری و چتر را پس داد ... !

پسر کلافه بود برای رفتن . ! شتابزده خداحافظی کرد . قبل از اینکه خیلی دور شود دختر گفت : دو چیز یادت باشد اولا همه حرفها را نمی شود پس گرفت و بعد اینکه چتر را در هوای آفتابی دادی اما در روز بارانی پس می گیری ........

راست می گفت باران شروع کرده بود به باریدن .....

و چه سخته روز وداع خدایا این روزو تو سرنوشته هیشگی نذار ...

|+| نوشته شده توسط آیدا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 13:39 |

دخترانه

هی مادرها
دخترهايتان را از چيزهايی که يک عمر منع شده بوديد، منع نکنيد.
هی مادرها
محدوديت‌هايی را که داشته‌ايد برای دخترهايتان نگذاريد.
هی مادرها، مادرهای مهربان
باور کنيد که دخترهای شما نياز به قيم ندارند.
هی مادرها
بفهميد که اين چرخه بايد يک جا بشکند. چرخه‌ی بازتوليد فرهنگ غلط. بازتوليد فرهنگ جنس دوم ديدن زنان.
هی مادر
اگر بدانی دخترت چقدر ناراحت است از اين‌که او را انداخته‌ای در دام چيزهايی که می‌داند اشتباه است.
آخ مادر
مادرها...

|+| نوشته شده توسط آیدا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 12:59 |